قهرمان ميرزا عين السلطنه
751
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
و هيچكس را زهرهء آن نبود كه چيزى گويد و اين محتسب خادمى ترك بود . چون محتسب برفت على را به خانه بردند . در راه مىرفت و مىگفت هركه فرمان سلطان نبرد حال او چون حال من باشد . روز ديگر على نوشتكين به خدمت شد . سلطان گفت چون بودى و چون رستى از محتسب . على پشت برهنه كرد و به سلطان نمود . شاخ شاخ گشته . سلطان بخنديد و گفت توبه كن كه هرگز مست از خانه بيرون نروى . چون ترتيب ملك و قاعدهء سياست محكم نهاده بود كار عدل بدين طريق مىرود كه ياد كرده شد . اين دو حكايت از سير الملوك نوشته شد و نيز در فصل 37 مىگويد : هركه از خدمتكاران خدمتى پسنديده كند بايد كه در وقت به واجبى جزا يابد و ثمرهء او به دو رسد و آنكه سهوى كند يا تقصيرى آن كس را به ضرورت به اندازهء گناهش مالش دهند تا رغبت بندگان بر خدمت زياده گردد و هم گناهكاران زياده مىنشوند و كارها بر استقامت رود . [ حكايت ديگر ] آوردهاند كه سلطان ملكشاه سلجوقى نوبتى در اصفهان به شكار رفت . جمعى از غلامان وى گاوى دزديده بسمل كردند و كباب نموده خوردند . قضا را آن ماده گاو از ضعيفهاى بود كه با سه يتيم از شير آن زندگانى مىكردند . چون پيرهزن از آن حال مخبر شد از خود بىخبر شد . سحرگاه بر سر پل زنده رود رفته بنشست . بامداد ملكشاه بدانجا رسيد . پيرزن برخاسته گفت اى پسر الب ارسلان ! اگر بر سر پل زندهرود داد من ندهى به جلال ذو الجلال كه ترا بر سر پل صراط بازدارم . اكنون اين سر پل اختيار كنى يا آن سر پل . ملكشاه از هيبت اين سخن بلرزيد و آب بر ديدگانش پر شد . پياده شد گفت اين سر پل اختيار كردم ، چه طاقت آن سر پل ندارم . پيرزن حكايت بگفت . سلطان فرمود تا هفتاد گاو به عوض آن مادهگاو بدادند و غلامان را سياست بليغ فرمودند . چون سلطان وفات يافت پيرزن روى به خاك ماليد و دعاى خير كرد و هم در اين ايام يكى از اعيان سلطان را خواب ديد ، از حالش پرسيد . جواب داد اگر شفاعت پيرزن نبودى كه سر پل زندهرود به غورش رسيدم واى بر من بودى و به سبب آن حكم به عدل رستگارى جستم . هركه در اين خانه شبى داد كرد * خانهء فرداى خود آباد كرد عدل تو قنديل شبافروز تست * مونس فرداى تو امروز تست از اين قبيل حكايات در عدالت و سياست از سلاطين سبق بسيار است . برويم سر مطلب . شاهزاده خانم حكايات از اندرون مىكرد . چون خالى از مزه و غرابت نيست مىنويسم هرچه باداباد . خواننده هرچه خواهد بگويد . طرد و لعن بكند . اندرون شاه مرد در اندرون شاه از همهجا بيشتر است و متصل آمدورفت مىكنند . كسى هم